محمد ابراهيمى وركيانى

308

تاريخ تحليلى اسلام از آغاز تا واقعه طف ( فارسي )

مىخواست جلو آنها را بگيرد كه امام ( ع ) فرمود : آنها از من هستند و اگر متعرض آنان شوى با تو جنگ خواهم كرد . حر مانع آنها نشد و ايشان به امام گفتند : بزرگان كوفه را خريدارى كرده و آنها عليه تو اتفاق نموده‌اند . مردم قلب‌هايشان با تو ، ولى شمشيرهايشان بر ضد تو است . . . . قيس بن مسهر را نيز شهيد كردند . امام ( ع ) درحالىكه اشك از چشمانش جارى بود ، فرمود : فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدّلوا تبديلا . سپس آنها به حضرت گفتند : به خدا قسم ، اگر تنها با همين‌ها كه با تو روبه‌رو شده‌اند مىجنگيدى توانايى آن را نداشتى و حال آنكه ما لشكر زيادى را ديديم كه از كوفه براى جنگ با تو خارج شده بودند . تو را به‌خدا قسم مىدهيم كه به آنها نزديك نشويد و با ما بيا تا در كوه‌هاى « أجا » جاى گيريم ؛ مكانى كه در طول تاريخ نفوذناپذير بوده و پادشاهان غسان ، حمير ، آل‌منذر و . . . نتوانسته‌اند بر ما پيروز شوند . اگر به آنجا بيايى لشكر زيادى از قبيله بنىطى و . . . به تو خواهند پيوست و بىدريغ در مقابل تو شمشير خواهند زد . امام ( ع ) فرمود : خدا به شما جزاى خير دهد . اين كار براى ما ممكن نيست . زيرا با حُر و لشكرش سخنى گفته‌ايم كه بر خلاف آن نمىتوانيم عمل كنيم . آنها گفتند : اكنون براى خانواده خود آذوقه مىبريم و پس از آن نزد تو برمىگرديم ! و خداحافظى كردند و رفتند . امام ( ع ) به حركت خود ادامه داد و ناگاه مردى ديگر از سوى كوفه ديده شد و او بر امام ( ع ) سلام نداد و نزد حر رفت و نامه‌اى از ابن‌زياد به او داد كه در آن نوشته بود : در هر كجا نامه من به تو رسيد حسين و همراهانش را متوقف سازيد . حر به امام ( ع ) عرض كرد : اين نامه ابن‌زياد و اين هم جاسوس و نماينده اوست و من توان مخالفت ندارم . امام ( ع ) فرمود : اجازه دهيد در يكى از آبادىهاى نزديك فرود آييم . آنها نپذيرفتند . زهير بن قين از ياران حضرت ( ع ) گفت : اى پسر دختر رسول‌خدا ( ص ) ، همين‌جا با آنها مىجنگيم . امام ( ع ) فرمود : من آغازگر جنگ نخواهم بود . . . . آنگاه در همان‌جا فرود آمدند و اين در روز دوم محرم ، روز پنج‌شنبه سال 61 بود . عبيدالله بن زياد ، عمر بن سعد را ولايت رى داده و فرمان آن را برايش نوشته بود . او در صدد بود با چهار هزار سپاه به رى برود ، چون مردم ديلم بر آنجا نفوذ يافته بودند . عبيدالله به عمر بن سعد نوشت : به جانب حسين [ ( ع ) ] برو و موقعى كه از اين مشكل فارغ شديم به رى برو . عمر بن سعد عذر خواست و عبيدالله